روز پاييزي نه چندان دلخواه
همچنان يك روز پاييزي نه چندان دلخواه بود و صفحه ها روي هم انباشته مي شدند
نور از پنجره آشپزخانه تا ميانه راهروي بلند بالا دراز كشيده بود و با خوابيدنِ از چپ به راست صفحه ها بر روي هم، به آشپزخانه باز ميگشت ، تا اينكه در صفحه هاي پاياني از پنجره ها رد شد و هيچ اثري از خود و از روز پاييزي نه چندان دلخواه به جاي نگذاشت.
ياد لك لك ها افتادم... داستان كوتاهي كه سالها پيش نوشته بودم.
يادي كه منو تا به اينجا كشوند، به سرزمين از ياد رفته اي كه دوستش داشتم
...
و دارم هنوز.
...
بستنی
بی زمان و مکان
یک نیمکت می خوام زیر یک درخت بید بلند. یک آسمون شبونه و صدای جیرجیرکها. بی نهایت زمان می خوام برای غرق شدن پشت یک نقطه بی زمان و مکان.دلم می خواد بشینم روی اون نیمکت ... خودم رو رها کنم که آسوده بازی کنه ... نگاهش کنم که می دوه ... می رقصه ... زمین می خوره ... می خنده ... گریه میکنه و هیچ نگم ... بذارم که رها باشه... بذارم که خیس بشه... بذارم که فکر کنه پشت مه و اون نقطه بی زمان و مکان چیزی نیست. هیچ چیز.
سایه خاکستری
حوصله م سر رفته ... چند ساعتی کتاب می خونم و کم کم دیوارها روی دلم سنگینی می کنن . به نظر تیره و خموده می رسن. بوی کافور و خاک بارون خورده گورستان ریه هامو پر می کنن . صدای نجوای مالی خولیایی ٍ مرده ها و موشهای بزرگ تو سرم تکرار می شن ...
سایه دنیای خاکستری رنگ مارکز روی شب کسالت بارم پهن شده و داره زنده به گورم می کنه...
لعنت !
هذیان
از آدمهای عبوث ...
از بی ملاحضه گی های تمام نشدنی...
از توقع های تهوع اور...
از سردرد های شبانه ...
از روزهای گرم...
از سنگینی غمی که آدمها روی دلم می گذارند...
از جابجایی ها و جای خالی سکون...
از سکوتی که فریادهایم را می بلعد...
از خودم ... از آدمها ... از خودم ...
از خودم...
از این روزها...
خسته م .آفتاب سوزان ِ موزان
یک چیزهایی
یه خطی
پایان در معنی
-آقای وایت؟
-بله؟
-اسمم بانده ، جیمز باند ... (بنگ! بنگ!)
مجسمه
کاش برام اون مجسمه رو می خرید، می خواست بخره ، ولی یادش رفت. دلم می خواد سُر بخورم پشت رنگ نارنجی این اتاق، صدای گنجشکها رو از پشت سایه روشنهای نارنجیش بشنوم، بخزم زیر ملافه های خنک، کش بیام ، غلت بزنم... برم توی جعبه گوشواره هام، ذوب بشم توی شیشه های رنگیشون، اتاق رو از توی حباب های رنگی تماشا کنم، باز بغلتم زیر ملافه ها، سردم بشه، خوابم ببره ، خواب ببینم تا هر وقت که بیاد ، بیاد و لای همه ملافه ها ، شیشه های رنگی و سایه روشنهای اتاق پیدام کنه ، برام چای بریزه توی لیوانِ دسته دارِ ِ بزرگ ، از روزش برام حرف بزنه و هوای بودنش بشه مزه خوش ِ چای بعد از ظهرم . دلم می خواد یک روزی یادش بیوفته و اون مجسمه رو برام بخره...
Regret
Why didn't I learn to treat everything like it was the last time? My greatest regret was how much I believed in the future... I regret that it takes a life to learn how to live
.................
Jonathan Safran Foer, Extremely Loud and Incredibly Close
Falling in Love
کیک
خب آدمه دیگه! احساس کمبود میکنه در خودش، بعد یه شب تصمیم می گیره کیک درست کنه. بعله ، آدمه کیک می پزه و کیکش زیاد پف نمی کنه، اما خوشمزه ست انی وی... نمی دونم چرا ! ولی آدمه از این ماجرا خوشش اومده و یه گوشه ذهنش داره کیک بعدیشو تصور میکنه که خیلی هم پف کرده و می خواد لبخند افتخار بشه کلن... اوهوم.