يكي بود...

يكي بود ... 
اومد كه بمونه، كه بشه عزيز دل، كه بشه سايه روشن روزهاي ابري و آفتابي، كه بشه خط ممتد يك راه دور و دراز... 
بايد سالهاي سال مي موند، لمس مي شد،  مي خنديد، گريه مي كرد، راه مي رفت كوچه ها رو، عشق مي ورزيد، رنگ مي پاشيد روي تمام خاكستريها، ولي رفت...بي خداحافظي.  
 دل گاه و بيگاه هواشو ميكنه، دست ميكشه به روي روزها بلكه يك جايي پيداش كنه اما هيچ جايي نيست كه نيست. جايي كه لمس كردني باشه، نيست. فقط يك حسه، يك زخم عميق ، يك فرياد خاموش ، يك حسرت ديرين، يك ياد شيرين...
يكي بود كه حالا نيست...

روز پاييزي نه چندان دلخواه

امروز، يك روز پاييزي ِنه چندان دلخواه شروع شد ، كتاب رو باز كردم، صفحه اول... 

همچنان يك روز پاييزي نه چندان دلخواه بود و صفحه ها روي هم انباشته مي شدند

نور از پنجره آشپزخانه تا ميانه راهروي بلند بالا دراز كشيده بود و با خوابيدنِ از چپ به راست صفحه ها بر روي هم، به آشپزخانه باز ميگشت ، تا اينكه در صفحه هاي پاياني از پنجره ها رد شد و هيچ اثري از خود و از روز پاييزي نه چندان دلخواه به جاي نگذاشت.

ياد لك لك ها افتادم...  داستان كوتاهي كه سالها پيش نوشته بودم.

يادي كه منو تا به اينجا كشوند، به سرزمين از ياد رفته اي كه دوستش داشتم

...

و دارم هنوز.

...

آدمه دیگه ... بی رنگ میشه گاهی. خودش رو لابلای رنگها پنهان می کنه ولی باز هم بی رنگه. 

بستنی

یکی از لذتهای زندگی بستنی خوردنه ... شک ندارم قبل از بستنی آدمها همیشه یه پای شاد بودنشون می لنگیده.

بی زمان و مکان

یک نیمکت می خوام  زیر یک درخت بید بلند ... یک آسمون که بالای سرم پهن شده باشه ... یک پیاده روی خلوت می خوام که خط تعادل  نگاهم باشه  و همه چیز خارج از اون خط منجمد بشه... ثابت بمونه نگاهم  روی نقطه ای ناچیز ... نقطه ای بی زمان و مکان که روحم رو از قاب چشمام  بکشه بیرون ...  ببره ... غرق کنه .  دلم مه می خواد ... تشنه م . تشنه قطره های کوچک مه که روی اون نقطه ناچیز ِ بی زمان و مکان در نگاه خشکم فرو برن و نجاتم بدن.

یک نیمکت می خوام  زیر یک درخت بید بلند. یک آسمون شبونه و صدای جیرجیرکها. بی نهایت زمان می خوام  برای غرق شدن ‍پشت یک نقطه بی زمان و مکان.دلم می خواد بشینم روی اون نیمکت ... خودم رو رها کنم که آسوده بازی کنه ... نگاهش کنم که می دوه ... می رقصه ... زمین می خوره ... می خنده ... گریه میکنه و هیچ نگم ... بذارم که رها باشه... بذارم که خیس بشه... بذارم که فکر کنه پشت مه و اون نقطه بی زمان و مکان چیزی نیست. هیچ چیز.

سایه خاکستری

حوصله م سر رفته ... چند ساعتی کتاب می خونم و کم کم دیوارها روی دلم سنگینی می کنن . به نظر تیره و خموده می رسن. بوی کافور و خاک بارون خورده گورستان ریه هامو پر می کنن . صدای نجوای مالی خولیایی ٍ مرده ها و موشهای بزرگ تو سرم تکرار می شن ...

سایه دنیای خاکستری رنگ مارکز روی شب کسالت بارم پهن شده و داره زنده به گورم می کنه...

لعنت !

هذیان

از سختگیری این زندگی ...

از آدمهای عبوث ...

از بی ملاحضه گی های تمام نشدنی...

از توقع های تهوع اور...

از سردرد های شبانه ...

از روزهای گرم...

از سنگینی غمی که آدمها روی دلم می گذارند...

از جابجایی ها و جای خالی سکون...

از سکوتی که فریادهایم را می بلعد...

از خودم ... از آدمها ... از خودم ...

از خودم...

از این روزها...

خسته م .

آفتاب سوزان ِ موزان

آفتاب گرفتن به من نیومده... اینو وقتی که دیشب بهم کورتن زدن فهمیدم... بعله!

یک چیزهایی

توی زندگی خیلی چیزا هست که نمی دونیم ، یک خطی دو خطیهای تاب خورده ای که می نویسن برات روی پیشونی ، کوچک خطهایی که منشا واکنشهای بزرگن و تو هیچ وقت نمی فهمی چرا ...

یه خطی

آخه کفش دوس دارم من ... خیلی :)

پایان در معنی


-آقای وایت؟

-بله؟

-اسمم بانده ، جیمز باند ... (بنگ! بنگ!)

مجسمه


کاش برام اون مجسمه رو می خرید، می خواست بخره ، ولی یادش رفت. دلم می خواد سُر بخورم پشت رنگ نارنجی این اتاق، صدای گنجشکها رو از پشت سایه روشنهای نارنجیش بشنوم، بخزم زیر ملافه های خنک، کش بیام ، غلت بزنم... برم توی جعبه گوشواره هام، ذوب بشم توی شیشه های رنگیشون،  اتاق رو از توی حباب های رنگی تماشا کنم، باز بغلتم زیر ملافه ها، سردم بشه، خوابم ببره ، خواب ببینم تا هر وقت که بیاد ، بیاد و  لای همه ملافه ها ، شیشه های رنگی و سایه روشنهای اتاق پیدام کنه ، برام چای بریزه توی لیوانِ دسته دارِ ِ بزرگ ، از روزش برام حرف بزنه و هوای بودنش بشه مزه خوش ِ چای بعد از ظهرم . دلم می خواد یک روزی یادش بیوفته و اون مجسمه رو برام بخره...


Regret


Why didn't I learn to treat everything like it was the last time? My greatest regret was how much I believed in the future... I regret that it takes a life to learn how to live

.................

Jonathan Safran Foer, Extremely Loud and Incredibly Close


Falling in Love

انگلیسی زبونها توی عشق می افتن، ما عاشق می شیم... انگار عشق یک کالبده که باید بهش تبدیل بشیم، به عبارتی از خودمون خارج بشیم و دیگه خودمون نباشیم، اِی کِی اِی : عاشق باشیم. زبون ما با عشق و عاشقی مثل یک برچسب رفتار می کنه ، نه مثل یک ابر تپل پوخ پوخی یا یک تشک نرم و راحت که توش ولو بشی.

کیک

نه! دقت کردین اصلن؟ انگار همه کیک پختن بلدن! کیک هویج، کیک شکلاتی ، کیک سیب ، کیک قرمه سبزی حتی! انگار یک شب سرد زمستونی که من زیر پتو سبزه گوله شده بودم و هی سکس اند د سیتی نگاه می کردم ،همه دور هم جمع شدن و تصمیم گرفتن کیک و دسر  یاد بگیرن و موقع رونماییش لبخند افتخار بشن کلن... آره! من اون شب اونجا نبودم که حالا اینقدر بی سرنخم ... فقط می تونم کیک بخورم و اووم اوومم کنم و دسر که می بینم چشام گشاد میشن از ذوق و دیگه هیچی!

خب آدمه دیگه! احساس کمبود میکنه در خودش، بعد یه شب تصمیم می گیره کیک درست کنه. بعله ، آدمه کیک می پزه و کیکش زیاد پف نمی کنه، اما خوشمزه ست انی وی... نمی دونم چرا ! ولی آدمه از این ماجرا خوشش اومده و یه گوشه ذهنش داره کیک بعدیشو تصور میکنه که خیلی هم پف کرده و می خواد لبخند افتخار بشه کلن... اوهوم.