![]() |
![]() |
|
|
دوشنبه شب ...
صدای کتری آب جوش و کولر و صدای بلندتری توی سرم در جریانه... گفتگوی درونی ای که از ظهر شروع شده و تموم نمیشه انگار. هی، جناب دوشنبه! من خسته م و تو خیلی بلند قد تو روی من ایستادی که بگی این هفته تازه شروع شده . باشه، باشه... کاش تموم بشه... هم این هفته ، هم این گفتگو و هم امشب. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 21:48 توسط سيلويا |
|
|
از زمزمه دلتنگيم، از همهمه بيزاريم
نه طاقت خاموشی، نه ميل سخن داريم آوار پريشانیست، رو سوی چه بگريزيم؟ هنگامه حيرانیست، خود را به که بسپاريم؟ تشويش هزار "آيا"، وسواس هزار "اما" ... کوريم و نمیبينيم، ورنه همه بيماريم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفتهست امروز که صف در صف خشکيده و بیباريم دردا که هدر داديم آن ذات گرامی را تيغيم و نمیبريم، ابريم و نمیباريم ما خويش ندانستيم بيداريمان از خواب گفتند که بيداريد؟ گفتيم که بيداريم من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته اميد رهايی نيست وقتی همه ديواريم .............................................. از سروده هاي زيباي زنده ياد حسين منزوي |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 21:17 توسط سيلويا |
|
|
گاهی وقتها با یک نگاه ٍ بی رنگ ، یک سکوت ممتد و یک صورت ٍ پوکر فیس ، میفهمی که هر چقدر هم نزدیک باشی باز هم در سایه خواهی بود...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 15:12 توسط سيلويا |
|
|
The rain came down. Hard, then soft. It hit the grass. Green, then wet. Wet, so wet. It reminded me of you. You always smelled like the rain ............................................... from : sex and the city scripts poet: anonymous |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:39 توسط سيلويا |
|
|
خاطره بازی می کنیم ... راه می رویم ، لی لی می کنیم، سُر می خوریم روی گذشته ها و حواسمان که نباشد گاهی پیش می آید سر از سنگلاخهای بی امانش در بیاوریم و سخت زمین بخوریم ... بازی خوب است ، ولی یک وقتایی هم سر شکستنک دارد! بعله...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:1 توسط سيلويا |
|
|
رعد و برق،
آب زرشک، سریال سکس اند دِ سیتی... تکراری وار، سه شنبه عصریه برای خودش . مخصوصا که آب زرشک ، مخصوصا که رعدُ برق ... ولی بیشتر آب زرشک! عجب آب زرشکیه ، در حد اعتیاد و اینها... بعله! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:11 توسط سيلويا |
|
|
سه شنبه ...
ابری ، آفتابی ... پر از سایه روشنهایی که اگر میشد روی کوهها لمسشون می کردم... کتلت ، سبزی و سنگک برای شام ... چمدونم رو بستم... دوربینم داره شارژ میشه فردا روز سفره ... جایی نزدیک اما دور از آخرین باری که اونجا بودم... زنجان ، شهر بچگیها، خونه خاله مهین ... درخت گردویی که زیر سایه ش بازی میکردیم با ترگل ، حوض بزرگ آبی ، ماهی های قرمز ، گربه ها و سگ پشمالو... کتابخونه آقای ضیایی و آرشیو کهنه رنگ ِ کیهان بچه ها که من عاشقش بودم ... اتاق رختخوابها که توش قایم میشدیم از چشم همه و گاهی از ارواح خیالمون ، شاید هم از ماسک زامبیِ علیرضا و اون خنده ترسناکش... اتاق اعیونی ِ خانوم با مبلهای مخمل آبی رنگش که در اوج بازی آهسته ازش عبور میکردیم و گاهی از پشت شیشه های در چوبی سرک می کشیدیم ... آقای ضیایی دیگه نیست... خانوم هم نیست . خیلی چیزها دیگه اونجا نخواهد بود ، به جز همه خاطرات کودکی. ... باید یک ژاکت بردارم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:7 توسط سيلويا |
|
|
تنها دلیل انقراضشان این بود که یک شب اواخر اسفند ماه همه با هم عاشق بهار شدند... قبلیهای آدم برفی ها را می گویم.
آیا این رگبار بهاری تو را به یاد روح آب شده آنها نمی اندازد...؟ ........................................................ از دست نوشته های دوستی عزیز... بهمن یزدانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 19:15 توسط سيلويا |
|
|
نشسته ایم هر کدام یک گوشه ای ... لم داده ایم ... صدای هووووی ِ فن آشپزخانه در پس زمینه می آید. بهار است اما از آن شبهای سرد که هوس زمستان بودنت میکند... شومینه را روشن می کند و آن هم هویی دارد ، ممتد ... انگشتهایمان سیگار دارد و گاهی شکلاتی از ظرف آبی کم میشود که طعم چای کشدار تر شود...
هوس گاد فادر کرده بودیم... مارلون براندو ، ابهت ، صندلی چرمی ، سیگار برگ و بازی کودکانه ای که بعد از همه بازیهای بزرگ با نوه اش میکند... شب میرسد به ال پاچینو ، نگاه بی انتهایش ، پاهای روی هم انداخته و آتش سیگاری که همیشه روشن است ... می رسد به ال پاچینو ... ال پاچینو... ال پاچینو میگویم انگار به دنیا آمد که فقط یک روزی پدر خوانده باشد... میگوید: دقیقا . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 17:7 توسط سيلويا |
|
|
"من" خوبه که "ما" بشه ، اما به این شرط که هویت و منطقش رو از دست
نده... مای بی منطق فقط یک نمایش آغشته به تعصبه و منِ واقعی رو زیر همه
تعصبات دفن میکنه.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 1:18 توسط سيلويا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 20:51 توسط سيلويا |
|
|
هوا بارونیه ، از اون روزایی که می خوای توی پاکی و خیسیش غرق بشی . تو راه خونه گول میخوری... شوید ، شاهی ، کرفس ، بادمجون و قارچ میخری و در اون لحظه بوی تازگی و سبز رنگیها برات حس خوبی دارن. بعد میرسی خونه ، پنجره ها رو باز می کنی و یک راست میری توی آشپزخونه و........ بوم! یک دفعه می بینی چهار ساعت گذشته و بارون قطع شده !
بله که بادمجونها سرخ شدن ، بله که قارچها رو تفت دادی ، بله که سبزیهای شسته شده توی سبد هستن... ولی خب ، تو توی خماری بارون موندی ... به همین راحتی و به همون سختی! چه کاریه اصلن! ............................. باقالی هم ، هم ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 18:42 توسط سيلويا |
|
|
زنها موجودات عجیبی هستن... یک امپراطوری با قوانین ناگفته اما آشکار
زنها در معاشرت با هم می تونن دورو ترین موجودات باشن می تونن دوستت نداشته باشن و بگن عزیزم می تونن در خلوت دلتنگت نباشن "اصلن" و در جمع بگن که دلتنگت بودن" خیلی" می تونن با خونسردی ورقِ بازنده رو سًر بدن طرفت و زیرکانه بپرسن: چیزی شده عزیزم؟! می تونن در نبودنت از بی مهری ِتو بگن و چشمهاشون خیس بشه می تونن دنیا رو رنگ کنن و هنوز پیش چشم دنیا مظلوم و مهربون باقی بمونن می تونن با نگاهشون تو رو منجمد کنن و عزیزم ها رو کیلویی برات اس ام اس کنن زنها در معاشرت با هم می تونن خیلی موزی باشن. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 12:51 توسط سيلويا |
|
|
یه وقتایی زندگی ساکت میشه ، هم ساکت و هم بی حرکت... حتی حرکتش هم راکده!
بعد فکر میکنی به چراها و به یک پنجره نیمه باز که هوای بودنت رو برای یکی میتونه سرد و غیر قابل موندن کنه یا به یک پیکِ خالی که نباید پر بودنش عادت و تنها سبب حرکت باشه ... فکر میکنی به روزهای ورق خورده ... به آغوشها، همراهی ها و شب گردیهایی که انگار نمایشی بیش نبودن ، شیرین و گذرا فقط برای اهلی کردنِ تو... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 1:24 توسط سيلويا |
|
|
بله بله... دیروز ۱۳ بود و گمونم که به در شد با یک عدد دوست و یک عدد خواهر و یک عدد همسرش :)
بیسکوییت ساقه طلایی باز وارد زندگی شده و همه شکلاتهای تپلیً خوشمزه فعلن از همون در خارج شدن... برمیگردن ها ولی نه به این زودیها... یعنی وقتی که نگاه کردن به عکسهای دوران ساقه طلایی خیلی آه برانگیز و از دست رفته نباشه ... میدونی که! :( وایمکسم هم وصل شد بالاخره ، اما بی که براش مهمونی بگیرم یا ته چین با سالاد بندسلیگا درست کنم ، چون که خیلی دیر کرد، خیلی... و ذوقم براش یه جاهایی بین روزهای بی سایبری از دست رفت... پوف! بعضی چیزها باید در زمانِ درست اتفاق بیافتن ، انگار که تاریخ انقضا داشته باشن و بعد از اون تاریخ دیگه به درد نخور میشن. ولی چطور میشه فهمید که کِی یک اتفاق پوفی بیش نیست؟! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 15:27 توسط سيلويا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
|
RSS
|